Tuesday, January 17, 2023

روز اول قبر




امروز ۱۷ ژانویه ۲۰۲۳ است.  خسته‌ام اما دوست دارم کمی بنویسم که بلکه عادتی شود. شاید هر کلمه قدمی در جاده‌ای باشد یا جوانه‌ای بر درختی ... احساس می‌کنم موریانه‌هایی درونم پرورش یافته‌اند که خودآگاه یا ناخودآگاه روح و روان مرا آرام و بی صدا می‌خورند... یک روز می‌شود که من یک جسم بدون روح، یک ربات، یک مجسمه‌ی از توخالی می‌شوم. می‌دانم هنوز به آن‌جا نرسیده ام و برای همین می‌نویسم.

دوست دارم به گذشته بروم. برای دل‌جویی از شاهین. سال ۲۰۲۰ بود. در دفتر بابا نشسته بودم. چند ساعت مانده بود تا دفاع آنلاین یکی از بچه‌های دانشگاه در کانادا و من در حال خواندن دانش‌نامه‌اش بودم. چند ماه از مرگ بابا گذشته بود و جایش در آن اتاق خالی بود. مادرم برای خرید رفته بود. در خانه را باز کرد و بعد سروصدایی آمد و چند مرد به زود با او وارد خانه شدند. به او گفته بودند پلیس مواد مخدر هستند، وارد شده بودند، و مادرم هل شده بود و به حالت التماس افتاده بود. به راه‌پله رفتم و ازشون سوال کردم. یکی از مردها، با قد بلند، لاغرو نسبتن جوان، که به نظرنقش ریاست داشت، یک کاغذ و کارت شناسایی به من نشان داد.  من هم هل شده بودم. نه کاغذ را درست دیدم و نه اسم او را در کارت. فقط متوجه شدم از وزارت اطلاعات آمده اند. کمی که خواستم بیشتر بخوانم مرد دیگری، کوتاه، بی‌مو و نسبتن چاق، با لحن زننده‌ای بر سرم داد زد. چند نفر این طور بر سر شاهین داد زده‌اند؟ از زمان مدرسه به بعد، هیچ کس....  از آن لحظه تا چند هفته بعد که اسیر این ها بودم، دادهای بیشتری شنیدم...ولی این داد اول از همه سخت‌تر و دردناک‌تر بود.و شاهین راهی جز تحمل نیافت، نه مقاومتی، نه اعتراضی... هیچ چیز. مادرم به اتاق خواب بابا در طبقه بالا رفت و قرص‌های مسکن‌ش را به آقایان تحویل داد. این کار را قبل از این که کارت نشان بدهند کرد، زمانی که هنوز فکر می‌کرد این‌ها پلیس موادمخدرند. فکر می‌کنم حدود ۱۰ آرام آرام و نفر به نفر وارد خانه شدند. برای‌شان مهم بود که همسایه‌ها نفهمند. اول از همه لپتاب و موبایل من و بعد تمام وسایل الکترونیک، از مودم تا تا آیپد مادر تا دوربین عکاس، همه را در ساک‌هایی که از مادر خواستند قرار دادند. همین طور تمام مدارک، اسنادمالکیت، نامه‌ها و ... کتاب‌های کتاب‌خانه را بررسی کردند. فکر کردم کتاب‌های ممنوعه‌ی پدرم، مثلن کتاب‌های کسروی را، هم توقیف کنند، اما نکردند.  مادرم هاج و واج همراهی می‌کرد و حتی از ارزش کتاب خطی چند صدساله‌ی بابا گفت، اما به آن هم کاری نداشتند. مرد جوان قدبلند، که بعدها فهمیدم بازرش پرونده‌ی من است و خودش رو موذن می‌خواند، گفت که کتاب را به موزه‌ای هدیه دهیم. در آخر به دفتر بابا آمدند برای بردن دوربین دم در و جستجوی گاوصندوق بابا. خواستند دفتر برای یک ساعت تعطیل شود، آقای رستمی (وکیل جوانی که با پدر کار می‌کرد) و آقای حسینی‌ (منشی) متوجه ماجرا شدند، و البته تهدید شدند که با کسی صحبت نکنند. انگار می‌خواستند من و مادر را با خود ببرند. به آقای رستمی گفتند که مادر شب بر می‌گردد. معنی‌اش این بود که شاهین بر نمی‌گردد. در آخر  من، مادر، دو ساک بزرگ مدرک و وسایل الکترونیکی را سوار ماشین کردند. به مادر گفتند نگران آن قرص‌ها نباشد و جلوی چشمش آن‌ها را به رودخانه روبروی خانه پرت کردند. فکر کردم چشم‌هایم را می‌بندند. چنین نکردند و سوار یک پژوی شخصی شدیم و به یک «خانه‌ی امن» رفتیم. آیا واژه‌ای بیهوده تر، اشتباه‌تر، مضحک‌تر، از «خانه‌ی امن» وجود دارد. در ماشین هنوز شوک بودم. فکر می‌کردم اگر بابا بود کاری می‌کرد، کسی را پیدا می‌کرد، اعمال نفوذی می‌کردم، که با من این‌گونه نکنند. اما بابا نبود. و حال فکر می‌کنم اگر بود هم فقط عذاب می‌کشید. در خانه‌ی امن من و مادر را به دو اتاق مجزا بردند. بعدها فهمیدم که با مادر بدرفتاری نکرده‌اند. به او گفته‌اند آورده‌اندش تا نگران من نباشد. گفته بودند «آقا» خواسته با افرادی مثل من‌ (یعنی چه کسانی؟)‌ با رافت و عطوفت رفتار شود. بعد مادر رفته بود نمازخانه و در آن‌جا کمی دراز کشیده بود و بعد از چند ساعت برش گردونده بودند خانه. من زمانی که در اتاقم بود، حداقل ساعت‌اولش، درست در جریان احوال مادر نبودم. اما فکر می‌کردم نباید برای او مشکلی پیش بیاید. در ذهنم می‌گذشت که من در این‌جا چه می‌کنم. اتاق نسبتن خالی بود. شاید چهار صندلی نسبتن راحت با یک میز قهوه و یک میز کوتاه اداری. تا جایی که من دیدم دوربینی نبود، اما شاید جایی تعبیه شده بود که من نمی‌دیدم. عکسی از یک نوجوان، شاید حدود ۱۸ ساله، روبروی من بود و زیرش نوشته شده بود «شهید». آن شهید که بود؟‌ چرا کشته شده بود؟ این‌ها چقدر برای او اهمیت قایل‌اند؟ مرا برای چه گرفته‌اند؟ می‌دانستم که کاری نکرده‌ام که بخواهند با آن وضعیت به خانه‌ی ما هجوم بیاورند. اما مگر حرف مرا باور می‌کنند؟ یا اصلن برایشان مهم است که من کاری کرده‌ام یا نه. خیره در عکس شهید شده بودم. احساس استیصال می‌کردم. چه اشتباهی کرده بودم؟ آیا نباید به ایران می‌رفتم؟ پس کی‌ می‌توانستم بر سر قبر پدرم بروم؟ آیا باید می‌رفتم؟ کمی هم نگران دانشجویی بودم که قرار بود در دفاعش شرکت کنم. وقتی که از خانه می‌بردنمان گفتم که باید در دفاع این دانشجو شرکت کنم. گفتم اگر شرکت نکنم در آن‌سوی دنیا فکر می‌کنند که اتفاقی برایم افتاده. قول دادند که بتوانم در دفاع شرکت کنم. بعدها فهمیدم که هر آن چه از آن‌ها شنیدم را باید دروغ فرض کنم (در واقع شرکت نکردن در آن دفاع باعث شد هم‌کارانم نگران من بشوند و با برادرم تماس بگیرند). آیا شهید هم این طور دروغ می‌گفت؟ همان طور که به صورت اون نگاه می‌کردم از خودم می‌پرسیدم:‌ «شاهین می‌دانی کجایی؟» «شرایط را می‌فهمی؟» ... مثل همه‌ی وقت‌هایی که احساس استیصال می‌کردم و دوست داشتم در زمانی دیگر... یا مکانی دیگر... می‌بودم. مثل روزی که فهمیدم پدر مریض است و در گورستان پرلاشه با اندوه قدم می‌زدم ... مثل آن‌وقت‌هایی که درد می‌کشید و نمی‌توانستم کاری کنم... مثل التماس‌های مادرم که برایش کاری نمی‌توانستم بکنم... استیصال... آیا این شهید هم احساس استیصال می‌کرده؟ آیا ناخن‌هایش را می‌خورده؟ آیا شب‌ها دندان‌هایش بهم فشرده می‌شده؟

 شاهین، تو را درک می‌کنم. در آن اتاق لعنتی تنها نیستی. تو از آن جا بیرون آمده‌ای ... الان در زمانی دیگر هستی. در مکانی دیگر... اما نه انسانی دیگر. بخشی از تو در آن اتاق جا نمانده .... 


این قصه سر دراز دارد ...

Sunday, January 15, 2023

سمت حیات ...

در زندان من درختی نبود. همیشه رویای درخت‌های گیلاس آزاد در بیرون از زندان را داشتم. دریغ که دیر فهمیدم که میو‌ه‌های این درخت‌ها تلخ بود و انگار از هریک از برگ‌هایشان حشرات قهوه‌ای رنگی به من نگاه می‌کردند...

من دراین‌جا هستم. در نیمه‌های ژانویه، در زمستان، موعد مرگ کبوترهای گرسنه در شهرهای خاکستری کانادا. فردا سومین دوشنبه‌ی ماه ژانویه است. یعنی دوشنبه‌ی آبی... در این روز بیش‌تر از هر روز دیگری زندانی‌های خسته از حشرات قهوه‌ای از یک پل یا ساختمان یا چهارپایه پایین می‌پرند تا سفرشان را آغاز کنند. یک بلیط یک‌طرفه‌ی ارزان، یعنی مجانی، برای طولانی‌ترین سفر از عدم تا ابدیت ... یاد نوشته‌ی چند سال پیشم می‌افتم. «من و یک متر طناب، همه ی فاصله‌ام تا خورشید ...» این یعنی من فکر می‌کردم خورشیدی در ورای این تاریکی موهن است. نمی‌دونم الان چه فکر می‌کنم. در واقع هیچ فکری نمی‌کنم. فقط یک ته مزه‌ی تلخ قهوه‌ای از زبان تا عمق دهان و از آن‌جا تا تمام وجودم پیچیده‌است. 

در نیمه‌های ژانویه مرا شکایتی نیست از سرما، که من از سرزمین سردتری آمده‌ام. شکایت  من شاید این است که شکایتی ندارم. یک زندانی همیشه رویای فرار از زندان را دارد. برای او هرچه بیرون از زندان است سرزمین رویاها و افسانه‌هاست. اما وای به حال آن زندانی‌ای که به بیرون از زندان می‌آید و آن‌جا را هم زندان بزرگ‌تری می‌یابد، همان‌قدر خاکستری، همان‌قدر بیهوده، همان‌قدر خالی...  

خانم روان‌شناس از من خواسته که گاهی بنویسم. می‌خواهد سفر کنم به اعماق کودکی‌ام تا بزرگ‌سالی. انگار شاهین‌هایی در انتظار من، در یک حیاط آفتابی، یا یک کلاس درس خالی، یا اتاقی که در آن کسی در حال موت است، منتظر من هستند تا به آن‌جا بروم و آن‌ها را از آن کابوس‌کده نجات دهم. یا بهتر بگوییم بخشی از خودم را که آن‌جا مانده جمع کنم. 

چشمم را می‌بندم و به گذشته می‌روم. در جستجوی گوشه‌ای از زمان هستم که احساساتم را در آن‌ جا گذاشته‌ام. به ۲۰۲۰ می‌روم. چشمانم را باز می‌کنم و دیگر آن تصویر در جلوی چشم من است. ژانویه ۲۰۲۰ است. رفته بودم دوش بگیرم که  صدای بلندی از طبقه ی بالا شنیدم. مادرم جیغ می‌کشید. به سرت بیرون آمدم و لباس الکی ای پوشیدم و خیس به طبقه‌ی بالا رفتم. 

چند ماه است که پدرم سرطان گرفته. کمی‌ هم دیمنشیا یا زوال عقل. در اتاقش که می‌خوابد نمی‌تواند دست‌شویی و دست‌گیره‌ی در را پیدا کنم. برای این که راحت‌تر باشد وسایلش را به کنار در اتاقش منتقل کرده ایم. یک سیم هم به دست‌گیره آویزان کرده ام که بتواند با آن دستگیره را پیدا و به دست‌شویی برود. این‌بار که خواسته بود برود از پله‌ها پایی افتاده بود. مادرم به او فحش می‌داد و غر میزد. دستمالی بر سرش گذاشتم و با آقای رستمی که او هم از دفتر پایین به بالا آماده بودم کمی مرتبش کردیم و به بیمارستان رفتیم. در آن‌جا پانسمانش کردند و کمی به او رسیدند. اما ...

نه من این‌جا نبودم. شاهین در این‌جا منتظر من نبود. جای دیگری بود. همان روزها... همان اتاق... پدرم رعشه گرفت. شروع کرد به لرزیدن ... و از هوش رفت. سریع به آمبولانس زنگ زدیم. آمدند و با کمک راننده آژانس زیرزمین در ملحفه‌ای گذاشتندش و با آمبولانس به بیمارستان بردیمش. در بیمارستان از درد فریاد می‌زد... کمردرد داشت. چند آمپول مسکن به او زدند... کمی آرام شد. دکتری که آمده بود با من حرف زد. کمی درباره‌ی بیماری‌اش به او گفتم. درست یادم نیست چه می‌گفت. اما می‌دانم حرف‌هایی زد که مرا غم‌گین و ناامید می‌کرد. عصرگاه به خانه برگشتیم. باز دردش برگشت. مسکن دادیم. اثر نمی‌کرد. به دکتر طباییان زنگ زدیم گفت شیاف بگیرید. گرفتیم ولی قبول نمی‌کرد استفاده کند. شاهین در این اتاق نشسته... دچار استیصال و درماندگی است. از همان جنسی که شب کنکور که خوابش نمی‌برد داشت. بعضی وقت‌ها هست که شاهین می‌خواهد آن لحظه رفته باش. آن لحظه تمام شده باشد. انگار همان لحظه هاست که بخشی از او را در خود نگه داشته. پدر درد می‌کشد. مادر کنارش نشسته. همه احساس بدبختی می‌کنیم. شاهین نمی‌تواند بخوابد. نمی‌تواند هیچ‌کاری بکند. فقط و فقط و فقط می‌خواهد آن لحظه تمام شود. یک عکس می‌گیرد  و البته خودش در عکس نیست... خودش در سمت دیگر عکس جا می‌ماند. شاهینی که مانده و الان این سطور را می‌نویسد بخشی از خود را از دست داده ... این شاهین کمرش درد می‌کند. دیروز در اثاث‌کشی سینا کمرش درد گرفته. انگار شاهین زیر چرخ سرنوشت گرفتار شده... همین‌طور که کالسکه‌ی سرنوشت بی‌هوده و بی‌رحم راه می‌رود... شاهین جا می‌ماند... شاهین ماسیده می‌شود به آسفالت زمان...  کجاست سمت حیات؟











Thursday, November 28, 2019

من مرده ام، روحم تویی
در شوق و اندوهم تویی
تو مانده‌ای 
من رفته‌ام
من مرده‌ام
تو زنده ای ...

Sunday, April 23, 2017

آینه‌ی سوم

همین حالا، حوالی غروب، در یک کافه‌ی سرد نزدیک خانه در کوینسی، کنار بوستون هستم. پویا روبرومه مثل مجسمه‌ای که گاهی حرف می‌زنه و انگار بقیه‌ی مدت رو داره تو دلش به زمین و زمان فحش می‌ده...
و من حالم بده و دلم گرفته. و حس می‌کنم نمی‌خوام در این‌جا باشم. در این سرزمین نکبت بار پردرد.
حالم گرفته‌است و دلم تنگ شده و نمی‌دونم که این سیل سرد من و تو رو کجا می‌بره
حس می‌کنم هر کاری می‌کنم شبیه دست و پا زدن سگ خسته‌ایه که رودخونه‌ی سیل‌زده داره می‌بردش. آیا من و تو در این رودخانه گیر افتادیم؟ آیا می‌تونیم به هم برسیم؟ من هم‌چنان دست‌و‌پام رو می‌زنم ولی حس می‌کنم که تو داری دورتر می‌شی و این تلخ‌تر از موج‌های این سیل‌ لعنتی من رو آزار می‌ده.
امیدوارم بودم و هستم که همین رودخونه ما رو به یه سرزمین روشن و آفتابی ببره، با همون خونه‌ی رو به رودخونه و یه سگ که عصر‌ها منتظره در رو باز کنیم ... یه خونه که توش احساس آرامش و امنیت کنیم... و مشکلاتی که داریم رو در پناه حصارهاش رفع کنیم.
اینا حسای من بوده. اما آیا من یه آدم طبیعی هستم؟
حس می‌کنم یه بیمار روانی‌ام و اینو بیشتر از هر وقت دیگه‌ای حس می‌کنم. حس می‌کنم بیماری‌هایی دارم که در چهارچوب سال‌ها انکارشون کردم و تو این مدت مثل حشره‌های چسبناکی بهم چسبیدن و من در انکار و فراموشی هیچ وقت فکر نکردم که باید از شرشون راحت بشم.. که باید باهاشون روبرو بشم... متاسفم که من و حشره‌هام عذابت می‌دیم. دوست دارم راحت شم از شرشون. دوست دارم وقتی که به اون خونه رسیدیم با هم بدویم... با هم دوچرخه سواری کنیم... با هم شنا کنیم... شاید در جریان باد و هوا این حشره‌ها فرو بریزن...
دوست دارم بیرون از این سیل برای مسابقات تری‌اتلون تمرین کنیم. شنا، دوچرخه، و دویدن...
چطور می‌شه حشرات رو از بین برد؟ خیلی ذهنم درگیره...
دیروز درباره‌ی سنتی بودایی می‌خوندم. وقتی راهب‌های بودایی پیر می‌شن و حس می‌کنن درجات عرفان رو طی کردن تصمیم به خودکشی می‌گیرن. اما نه یه خودکشی معمولی... خودکشی‌ای که پنج‌شیش سال طول می‌کشه. پنج شیش سال رژیم غذایی سخت برای از بین بردن چربی‌ها و آلودگی‌ها و باکتری ها و غیره.. یه طوری که در طی چند سال،زنده زنده، بدنشون مومیایی می‌شه. دلم خیلی تنگه ... حس می‌کنم باید هر چه زودتر اون دوره‌ی سکوت رو که صحبتش رو کردیم بگیریم. من از این دیوارها خسته‌ام. از این ماشین‌ها... از این تونل‌ها... از این جاده‌ها... من از آدم ها خسته‌ام... از این پویا و زندگی‌ش نکبت‌بارش... از رابطه‌های بی‌هوده و مسخره. .. حالم داره به‌هم می‌خوره...
خسته‌ام. و دلم گرفته... از این‌جا تا آخر دنیا... تا همون ‌جایی که راهب ‌ها خودشون رو زنده زنده مومیایی می‌کنن یا می‌سوزونن. خوبیش اینه که انتخاب دارن. آیا ما هم انتخاب داریم؟ دلم از این سیل گرفته... کمی ‌آرامش می‌خوام... همین... آه از این سیل... آه از این خستگی...

Monday, April 10, 2017

آینه‌ی دوم

امروز هوا آفتابیه. روز قشنگیه و من حالم بهتر از دفعه‌ی پیش که نامه نوشتم. اون روز هوا بادی و بارونی بود. همیشه فکر می‌کنم جهنم یعنی باد و بارون تو یه شهر خاکستری خلوت. گاهی فکر می‌کنم چه‌طور آدما اسم بچه‌شون رو می‌ذارن باران، و تقریبن کسی با اسم خورشید دیگه وجود نداره.
یاد کتاب صادق هدایت می‌افتم که توش خورشید یه دختر تن‌فروش بود. خورشید اسم قشنگیه ولی تلفظش برای خارجی‌ها سخته. شاید واسه همین آدم‌ها اسم‌هایی مثل تینا و مونا و لیانا رو ترجیح می‌دن. ولی حضور هیچ اسمی به اندازه خورشید زیبا نیست
 فکرم درگیر اینه که چی شده که من نمی‌تونم با آدم‌ها، حتی تو که نزدیک‌ترین آدم به من هستی، خیلی راحت حرف بزنم.
این حرف درستیه که من از حرف زدن فرار می‌کنم. پس چرا می‌تونم مثلن توی یه جلسه‌ی فیلم حرف بزنم؟ گاهی فکر می‌کنم چند شخصیت دارم. شخصیت‌هایی که تا حدی متضادن با هم. یکی‌شون همون آدمیه که با پریا و الکس هنگ‌آوت می‌کنه. یکی‌شون یه آدم غمگینه با افکار منفی. یکیشون می‌خواد به  قول تو خوب و مهربون به نظر بیاد. در برخورد با آدم‌ها جنبه‌های مختلفشون بروز پیدا می‌کنن، بسته به آدم‌ش و جمعی که توش هستم. ولی گاهی در برخورد با آدم‌های نزدیک‌تر واضح نیست کدوم شخصیت بروز پیدا می‌کنه. انگار هیچ کدوم درست و واقعی نیستن و نباید اون جا باشن. یا این که برعکس، همه‌شون، یعنی کل من حضور نداره در مقابل این آدما. شاید حضور یکی از اون شخصیت ها تو جلسه فیلم یا خونه پریا اینا کافی باشه، ولی وقتی پیش تو هستم باید همه‌شون باشن ولی انگار با هم جمع نمی‌شن. نمی‌دونم اینا همه‌ش چیزاییه که تو ذهنمه. احساس ضعف و درد می‌کنم. حس می‌کنم یه درد از عمق دندونم شروع می‌شه، می‌رسه به فکم و بعدش می‌ره تا شونه و کمرم... انگار ریشه‌ی همه‌ی دردها در یک جای نامعلوم در سمت چپ بدنم قرار داره و من حتی نمی‌دون کجاست. چی می‌شد اگه بدن ما ساده‌تر بود؟ درد نداشت... توش پر از گه و کثافت نبود. اون روز که هایکینگ بودم اون خانم دکتر می‌گفت که در مقابل هر  یسلولی در بدن ما ده تا سلول باکتری هست. این جدای از گه و کثافتیه که تو روده و معده‌ی ما هست. و کلی ادرار و خون.. نگاه کردم و درست می‌گفت... یه جورایی آدم‌ها مثل  فرغون‌هایی هستن که توش دوبرابر اندازه فرغون رو باکتری و کثافت و خون ریختن... و یه لایه پوست قشنگ... و روی اون پوست یه لایه پودر و کمی هم عطر. چه قدر خوب آدم‌ها کثافتی که درون بدنشون هست رو لاپوشونی می‌کنن. اگه چنین چیزی واضحی رو می‌شه پنهان کرد، کثافت‌های ذهنی رو احتمالن راحت‌تر بشه..
نمی‌دونم. حس می‌کنم روی مود نوشتن نیستم  و دارم چرت می‌نویسم
این آینه‌ی ذهنی امروز من بود

Friday, April 7, 2017

آینه‌ی اول

در این لحظه من سر کلاسی هستم که چند دقیقه دیگه شروع می‌شه و داریم با افراد کلاس شوخی‌ می‌کنیم درباره اسم یه زبان برنامه نویسی.
ذهن من اما پیش روانکاوم هست و حرفایی که زدیم و البته سگ سیاهی که برگشته. سگ‌ها خیلی باوفا هستن و به طور خاص سگ‌های بزرگ سیاه. دو هفته پیش به روانکاوم گفتم که چه‌طور در یک شنبه‌ی بارونی توی خونه نشسته بودم و به در شیشه‌ای بالکن نگاه می‌کردم و با خودم فکر می‌کردم چه خوب بود اگه می‌رفتم تو بالکن و چند بار دور خودم می‌چرخیدم و چشم‌هام رو زیر بارون می‌بستم و بعدش از طبقه‌ی یازدهم می‌پریدم. روانکاوم با خونسردی پرسید چرا نکردی این‌کارو. بهش گفتم به خاطر حس گناه و مسیولیتی که به نزدیکانم حس می‌کنم. گفت نسبت به چه کسی. گفتم مینا و مادرم و پدرم. گفتم حس می‌کنم نسبت به اون‌ها مسیولم و این کارم اون‌ها رو عذاب خواهد داد. روانکاوم پرسید که نسبت به شهاب این حسو دارم و گفتم نه، اصلن. تو این دو هفته روانکاوم بحث رو به این سمت پیش برده که ریشه‌ی این حس مسیولت و گناه چیه. اون معتقده که رابطه‌ی من با نزدیکانم باید از جنس ‌«همراهی» و «لذت» باشه تا گناه و مسیولیت. اون معتقده شاید ریشه‌ی حرف نزدن‌های من هم این باشه. ما باید تو این رابطه بیش و پیش از هر چیز لذت ببریم تا هر چیز دیگه... 
حرف‌های من با روانکاوم از این جنسه. اون به طور خاص دوست داره در مورد ریشه‌های حضور سگ سیاه در زندگی من بدونه. درباره‌ش زیاد می‌پرسه. بهش گفتم که هر بار در مترو منتظر قطار هستم حس می‌کنم چرا آدم‌هایی که منتظرن، این مترسک‌های تلفن‌به دست، خودشون رو پرت نمی‌کنن. چه چیزی اون‌ها رو به این زندگی وصل می‌کنه. چه چیزی؟ بهش گفتم که من هیچ‌وقت نمی‌تونم راننده‌ی مترو بشم چون هربار که قطار به ایستگاه می‌رسه در ترس این خواهم بود که یک یا چند نفر خودشون رو پرت کنن. در متروی پاریس می‌تونی سوار جلوترین قطارهای بی راننده‌ بشی... و این تجربه‌ی سخت و تلخی برای من بوده...  روانکاوم پرسید که هیچ وقت سعی کردم، و گفتم، نه هیچ‌وقت. پرسید آیا بهش فکر کردم، و من گفتم خیلی زیاد. گفتم که من هیچ وقت خودم رو از طبقه یازده پرت نخواهم کرد، و هیچ وقت جلوی مترو نخواهم پرید. دوست دارم بدنم تمیز و بدون زخم باشه. دوست دارم خودم رو دار بزنم و از چند دقیقه‌ای که اون بالا خواهم بود «لذت» ببرم. چه اندیشه‌های سیاه و مریضی ... 
امروز که داشتم می‌آمدم دانشگاه در ایستگاه مترو نگاهم به خط‌های قطار بود. اون ور خط‌ها پرنده‌ی شکاری ای رو دیدم. پرنده‌های شکاری خیلی رو زمین نمی‌شینن. دلیلی داشت و من نزدیک شدم که ببینم.مترسک‌های تلفن‌به‌دست همه بی توجه به اتفاقی بودن که چند متر اون‌ور تر افتاده بود. کبوتری زیر چنگ‌های شاهینی زجر کشیده بود و مرده بود. من چند تا عکس گرفتم. شاهین که متوجه من شد ترسید و کبوتر رو رها کرد و روی تیرچراغ‌برقی دورتر به من کبوتر زل زد. نمی‌دونم چرا از این که اسمم «شاهین» هست خجالت کشیدم. حس کردم نفس بودن من همراه درد و عذابه برای دیگران. یاد مستندی افتادم که دیشب دیدم، درباره قورباغه‌ای هندی که تمام سال رو زیر لایه‌ای از گل و لای زندگی می‌کنه و فقط دو هفته از سال رو بیرون می‌آد. آیا این قورباغه شادتر از من نیست؟ آیا اگه اون دوهفته رو هم بیرون نیاد شادتر نیست؟ 
هنوز دندون‌هام درد می‌کنه. دندان‌پزشک برای تست لثه‌ سوزنی رو در جای‌جای دهانم فرو می‌کرد. سه بار برای هر دندان، برای همه‌ی دندان‌ها. اگه سوزن بیشتر از پنج میلی‌متر در لثه فرو بره، درد  چندین‌برابره،  و یعنی اون قسمت از لثه بیماره. و آه از لثه‌ی بیماری که من دارم. نمی‌دونم چرا از آدم‌ها خسته ام. به طور خاص از مترسک‌های توی قطار مترو. امروز حس می‌کردم هر کدوم یک سوزن پنجاه‌میلی‌متر در جیب دارن، و در جستجوی لثه‌های بیمارن. مثل ماهی‌های پیرانا که اطراف دیگر ماهی‌ها آرام و با لبخند شنا می‌کنن. و اگر خراشی در بدن ماهی‌ای ببینن همگی با سوزن‌ها و دندان‌هایشان به ماهی بخت‌برگشته حمله می‌کنن و چند ثانیه بعد چند تکه استخوان از اون باقی می‌گذارن. حس می‌کنم اطرافم پر از پیراناهای لبخند‌به‌لب هست. مثل «جک استراو» که دیروز اومده بود ام‌آی‌تی و با لبخند درباره ترامپ سخنرانی می‌کرد. 
این آینه‌ی امروز افکار من...
تا فردا 



Saturday, February 25, 2017

بهار ...

ماهی ها در رودخانه ای که تازه یخش باز شده
یکی از روزهای آغاز بهار را جشن می‌گیرند
نه کینه‌ای از زمستان دارند و نه خاطره‌ای از سرما
آنان که به بهار دل بسته اند


دست های کودکان کوچک شب
ویرانه‌های کویر را می‌کاوند
ستاره‌ها به راه‌شان 
ترانه‌های بهار بر لبانشان
تازه و سبز می‌درخشند، می‌تراوند

دانه‌ها بی‌تاب و منتظر در زیر خاک 
آزادی‌شان، در خورشید نگاه توست
روزی ار روزهای بهار گلباران می‌کنند
مرا، و تو را، و نگاهی تر