Sunday, September 17, 2023

مگس

مگسی می میرد
چه کسی خواهد دید؟
چه کسی خواهد گفت؟
که در این تاریکی
گوشه ی دورترین شهر زمین
مگسی درد کشید

مگسی میمیرد

قفسی میشکند

و نه این بد هم نیست

که مگس پر بزند 

رود از درد به هیچ 

هیچ از جنس طلوع

مثل یک دانه ی برف

روی یک بوم سپید

چه کسی خواهد دید؟


و من این جا هستم

در همین لحظه از اندوه زمان

مانده در تاریکی

گوشه دورترین شهر زمین

دور از مردم خواب

خالی از شهر خراب

بی تمنا و خیال

فارع از بیم و امید

چه کسی خواهد دید؟


و چه خوش یادم هست

اولین روز بهار

ان‌ دم صبح که باران بارید

از ته جوی صدایی آمد

تا کجا خواب و عذاب

تا کجا مشت زدن بر آهن

در تاریکی این شهر همیشه بسته است.

جمله ی مردم شهر

همه دل بسته به شب

خرم و شاد و تهی از خورشید 

همه بیگانه ز تو

درد زیبای تو را

چه کسی میفهمید؟

چه کسی خواهد دید؟


من کسی را دیدم

کز درختی تنها

مانده در عمق کویر

میوه ی آخر را

بی تفاوت میچید

به زمین می انداخت

زیر پا له میکرد

و به آن میخندید

همه میخندید

از غم و درد درخت

چه کسی میدانست؟

چه کسی میفهمید؟


و نه من نیستم از جنس سیاهی هاشان

باید از شهر گریخت

تا به خورشید رسید

گرچه ام راهی نیست

خارج از وحشت شهر

جر که  فریاد کشم


با خودم می گیوم

من و یک متر طناب 

همه ی فاصله ام تا خورشید

ذهن زیبای تو را

چه کسی می دانست؟

چه کسی میفهمید؟


No comments:

Post a Comment