مگسی می میرد
چه کسی خواهد دید؟
چه کسی خواهد گفت؟
که در این تاریکی
گوشه ی دورترین شهر زمین
مگسی درد کشید
مگسی میمیرد
قفسی میشکند
و نه این بد هم نیست
که مگس پر بزند
رود از درد به هیچ
هیچ از جنس طلوع
مثل یک دانه ی برف
روی یک بوم سپید
چه کسی خواهد دید؟
و من این جا هستم
در همین لحظه از اندوه زمان
مانده در تاریکی
گوشه دورترین شهر زمین
دور از مردم خواب
خالی از شهر خراب
بی تمنا و خیال
فارع از بیم و امید
چه کسی خواهد دید؟
و چه خوش یادم هست
اولین روز بهار
ان دم صبح که باران بارید
از ته جوی صدایی آمد
تا کجا خواب و عذاب
تا کجا مشت زدن بر آهن
در تاریکی این شهر همیشه بسته است.
جمله ی مردم شهر
همه دل بسته به شب
خرم و شاد و تهی از خورشید
همه بیگانه ز تو
درد زیبای تو را
چه کسی میفهمید؟
چه کسی خواهد دید؟
من کسی را دیدم
کز درختی تنها
مانده در عمق کویر
میوه ی آخر را
بی تفاوت میچید
به زمین می انداخت
زیر پا له میکرد
و به آن میخندید
همه میخندید
از غم و درد درخت
چه کسی میدانست؟
چه کسی میفهمید؟
و نه من نیستم از جنس سیاهی هاشان
باید از شهر گریخت
تا به خورشید رسید
گرچه ام راهی نیست
خارج از وحشت شهر
جر که فریاد کشم
با خودم می گیوم
من و یک متر طناب
همه ی فاصله ام تا خورشید
ذهن زیبای تو را
چه کسی می دانست؟
چه کسی میفهمید؟
No comments:
Post a Comment